صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 دمی با خیام 
 

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز؟
هان ! بر سر این دو راهه از روی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آئی باز 

خوری نشانه های اختصاری
خوری . (اِخ ) امین بن یوسف بن ابراهیم بن الطفان الخوری . بسال 1885 م . زاده شد و بسال 1919 درگذشت . طبیب و کاتب و ادیب بود. در لبنان پا بدنیا گذاشت و در مدارس سوریه علم آموخت و بعد بقصر العینی مصر رفت و در آن دانش پزشکی خواند و طبیب بیمارستانهای سودان شد. پس از گذشت مدتی باز بمصر آمد و در المنصورة سکونت گزید و از پزشکی روزگار می گذراند، سپس از منصوره به بکالین آمد و در آنجا درگذشت . او راست : 1- ریحان النفوس فی انتخاب العروس . 2- فلسفة الاشیاء. 3- الوقایة. (از اعلام زرکلی ج 1 ص 300). و رجوع به معجم المطبوعات شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
59 مورد، زمان جستجو: 0.06 ثانیه
واژهمعنی
خوری خوری . (اِخ ) نام یکی از لهجه های محلی ایران .
خوری خوری . [ خوَ / خ ُ ] (حامص ) ۞ عمل خوردن . (یادداشت بخط مؤلف ).- آبجوخوری ؛ لیوانی برای خوردن آبجو.- آب خوری ؛ لیوانی که برای خوردن آب...
خوری خوری . [ را ] (ع ص )برگزیده . بسیارخیر. نیکو. منه : رجل خوری ، امراءة خوری . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خوری خوری . (اِ) نوعی پارچه است . || حقارت . دونی . (ناظم الاطباء).
خوری خوری . [ خوَ / خ ُ ] (ص نسبی ) منسوب به خور که یکی از قراء بلخ است . (از انساب سمعانی ).
خوری خوری . (اِخ ) دهی است از دهستان القوزات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند، واقع در شمال باختری بیرجند و در دامنه ٔ کوه . هوای آن گرم و آب آن از قنا...
خوری خوری . (اِخ ) دهی است از دهستان پاریز بخش مرکزی شهرستان سیرجان ، واقع در شمال خاوری سعیدآباد سر راه مالرو عباس آباد به گوئین . این ده کوهس...
خوری خوری . (اِخ ) امین . در بیروت بسال 1918 م . بدنیا آمد. گرچه از پدر مختل المشاعر بود ولی طفلی بسیار زیرک و باهوش بود، ابتدا در مدرسه ٔ شرکةالقدی...
خوری خوری . (اِخ ) خلیل بن جبرائیل بن حنابن الخوری میخائیل زخریا. صاحب امتیاز حدیقةالاخبار. در سال 1836 م . در شریفات از قراء لبنان بدنیا آمد سپس ...
خوری خوری . (اِخ ) سلیم بن جبرائیل بن حنابن میخائیل الخوری ، برادر خلیل خوری . بسال 1843 م . در بیروت زاده شد و اصول زبان عربی و ادب آن را بنز...
1 2 3 4 5 6
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه