ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
مسکه
نشانه های اختصاری
مسکه .
[ م َ ک َ
/
ک ِ ] (اِ) به فارسی زبد است . (فهرست مخزن الادویه ). چربی که از ماست گیرند. زبد. (مهذب الاسماء). زبدة. (نصاب ). مِسگَه (در تداول خراسان ). کره ٔ روغن . (لغت فرس اسدی ). کره ٔ روغنی باشد که از سر دوغی گیرند خواه از گاو و خواه از گوسفند. (اوبهی ). روغن تازه و کره و چربی که از دوغ گیرند. (ناظم الاطباء). روغن از ماست گرفته ٔ ناگداخته . بثنة. خلاص . زغبد. زقوم . سمن . سنوت . صحک . ضاحک . ضبیبة. طرم . نیمشک . (یادداشت مرحوم دهخدا)
:
پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم ابوبکر را گفت من دوش به خواب دیدم که کسی قدحی مسکه بیاوردی و پیش من بنهادی و مرغی بیامدی چند خروس و منقار در آن قدح زدی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
بالا چون سرو نورسیده بهاری
کوهی لرزان
۞
میان ساق و میان بر
صبر نماندم چو
۞
آن بدیدم گفتم
خه
۞
که بجز مسکه خور ندادت مادر.
۞
منجیک .
هره ٔ نرم پیش من بنهاد
هم بسان یکی تلی مسکه .
حکاک .
آب آن چشمه سفیدتر از شیر است و سردتر از یخ و شیرینتر از عسل و نرم تر از مسکه و خوشبوتر از مشک . (قصص الانبیاء ص
196
). گفت : مرا مغز استخوان و مسکه و انگبین مصفی به غذا دادی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص
62
). رؤوس آن اشیاع و وجوه آن اتباع از نایافت قوت و مسکه ٔ زندگانی مستغاث کردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص
26
). شدت آن محنت بدان رسید که مادر بچه ٔ خود می خورد و برادر از گوشت برادر مسکه ٔ جان می ساخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص
327
).
کشک دار و زهک زرداب لبن جغرات ماست
چربه شیر و زبده مسکه دوغ کردی بار خر.
بسحاق اطعمه .
اثمار، تثمیر؛ مسکه برآوردن شیر. (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). اِخثار؛ فسرانیدن مسکه را یعنی ناگداخته گذاشتن . (از منتهی الارب ). استلاء؛ مسکه گداختن . (تاج المصادر بیهقی ). الوقة؛ مسکه باخرمای تر ممزوج . تثمیر؛ مسکه برآوردن خیک ماست . توع ؛ مسکه یا فله به پاره ٔ نان برگرفتن . جباب ؛ کفک شیر شتر که به مسکه ماند. جحفة؛ پاره ای از روغن و مسکه . جلح ؛ جنبانیدن مشک برای مسکه کشیدن . جمعلة؛ بقدر یک جوز از عسل و مسکه و مانند آن . جهد؛ برآوردن همه ٔ مسکه ٔ شیر را. دلیک ؛ طعامی است که از مسکه و شیر یا از مسکه و خرما ترتیب دهند. رخف ، رخفة، رخیفة؛ مسکه ٔ تنک و نرم . (منتهی الارب ). زبد؛ مسکه دادن . (دهار). زبد طهفة؛ مسکه ٔ تنک .زبد متخضرم ؛ مسکه ٔ پراکنده که از سرما مجتمع نشود. طحرف ، طحرفة؛ مسکه ٔ تنک . طرخف ، طرخفة؛ مسکه ٔ هیچکاره . کفخة؛ مسکه ٔ گردآمده ٔ سپید. لخف ؛ مسکه ٔ تنک . لواخة، لیاخة؛ مسکه ٔ گداخته مع شیر. لوقة؛ مسکه ٔ با خرمای تر آمیخته . متهدکرة؛ مسکه ٔ تنک که در تابستان بر آید. مجهود؛ شیر که مسکه از آن برآورده باشند. مخض ؛ مسکه برآوردن شیر. (منتهی الارب ). مطارحة؛ مسکه بر یکدیگر افکندن . (دهار). مهید؛ مسکه ٔ بی آمیغ. نخیجة؛ مسکه که در اطراف شیرزنه بچسبد. نهدة؛ مسکه ٔ سطبر. نهید؛مسکه ٔ تنک . (منتهی الارب ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
مسکن
مسکن
مسکن
مسکن
مسکن گاه
مسکنات
مسکنت
مسکنة
مسکنة
مسکنه
مسکه
مسکو
مسکو با فتحه
مسکوا
مسکوب
مسکوپا
مسکوت
مسکوتان
مسکوتان
مسکور
مسکوک
واژه های همانند
9 مورد، زمان جستجو: 0.83 ثانیه
واژه
معنی
مسکة
مسکة. [ م َ ک َ ] (ع اِ) اسم المره است از مصدر مَسک . (از اقرب الموارد). رجوع به مسک شود. || یک قطعه از مَسک یعنی جلد و پوست . (از اقرب ...
مسکة
مسکة. [ م َ س َ ک َ ] (ع ص ) دلیر: هو حَسکة مسکة؛ او دلیر و شجاع است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مسکة
مسکة. [ م َ س َ ک َ ] (ع اِ) جایی که آب ایستد در وی . (منتهی الارب ). || جای درشت از چاه که وقت کندن پیش آید. || چاه درشت خاک که ب...
مسکة
مسکة. [ م َ س َک ْ ک َ ] (ع اِ) سرای درم زن . (مهذب الاسماء). ضرابخانه .
مسکة
مسکة. [م ِ ک َ ] (ع اِ) یک قطعه از مِسک . (از اقرب الموارد). پاره ای از مسک . (منتهی الارب ). رجوع به مِسک شود.
مسکة
مسکة. [ م ُ ک َ ] (ع اِ) آنچه بدان چنگ درزنند. || آن قدر از غذا و شراب که برپای نگاه دارد اندام را و بس باشد زندگانی را. (ازمنتهی الارب ...
مسکة
مسکة. [ م ُ س َ ک َ ] (ع ص ) آن که چون چنگ زند در چیزی باز خود را رها کردن نتواند ازوی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، مُسَک . || مر...
مسکة
مسکة. [ م ُ س ُ ک َ ] (ع اِمص ) زُفتی . (منتهی الارب ).بخل . || خیر و نیکوئی . (اقرب الموارد).
مصکة
مصکة. [ م ِ ص َک ْ ک َ ] (ع ص ) مصک .قوی و توانا از مردم و جز آن . (ناظم الاطباء). مؤنث مصک است . (منتهی الارب ). و رجوع به مِصَک ّ (ص ) شود.
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه