ارسال به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
پ
1
2
3
4
5
6
7
8
9
0
ض
ص
ث
ق
ف
غ
ع
ه
خ
ح
ج
چ
ش
س
ی
ب
ل
ا
ت
ن
م
ک
گ
ئ
ظ
ط
ز
ر
ذ
د
ء
و
.
,
ؤ
آ
ژ
Space
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی همه
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
آبادان
آبادان .
(ص مرکب ) مسکون و مأهول . آهل . (زمخشری )
:
و مزگت جامع این شهر [ هری ] آبادان تر مزگتها است بمردم از همه خراسان . (حدودالعالم ). || معمور. معموره . عامر. عامره
:
و اندر وی قبیله های بسیاری از خلخ و جایی آبادان . (حدودالعالم ). و جایی بسیارمردم و آبادان و با نعمت بسیار. (حدودالعالم ). و جایی بسیارمردم و آبادان و با نعمت و بازرگانان . (حدودالعالم ). مرعش ، جذب دو شهرک است خرم و آبادان . (حدودالعالم ).
ویران شده دلها بمی آبادان گردد
آباد بر آن دست که پرورد رزآباد.
ابوالمظفر جخج (؟) (از فرهنگ اسدی ).
به آب باشد ویران جهان و آبادان .
مسعودسعد.
وز تو این باغ نصرت آبادان
بشگفتی چو قندهار شود.
مسعودسعد.
و این عالم که بپای بود باعتدال برپای بود و بوی آبادان . (نوروزنامه ). و جهان آراسته و آبادان بدو [ به آهن ] ست . (نوروزنامه ). تا جهانیان بدانند که ما نیز در آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم . (نوروزنامه ). شب و روز در آن اندیشه بودی ... تا آنجا شهری بنا کردندی تا ذکر او در آبادان کردن مملکت در جهان بماندی . (نوروزنامه ). حجاج بهری [ از خانه ٔ کعبه را ] بمنجنیق بیران کرده بود و چون از ابن الزبیر فارغ شد بهمان اساس اول بازبرد و آبادان کرد. (مجمل التواریخ ).
چون کنم خانه ٔ گل آبادان
دل من ، اینما تکونوا، خوان .
سنائی .
ملک ویران و گنج آبادان
نبود جز طریق بیدادان .
سنائی .
چون نکردی خرابی آبادان
بخرابی چه میشوی شادان ؟
اوحدی .
|| توانگر. مرفه
:
یعقوب بن لیث آنهمه مال و سلاح برگرفت و سپاه را بدان آبادان کرد. (تاریخ سیستان ). حربی صعب کرد و بسیار کفار کشت و غنائمی بسیار به دست آورد و لشکر آبادان کرد و بسیستان بازآمد. (تاریخ سیستان ).
-
امثال
:
قرض ، دو خانه آبادان دارد
. (جامعالتمثیل )؛ قرض دائن را از فراخ خرجی بازدارد و مدیون را از دست تنگی رهاند.
کوشا باشید تا آبادان باشید
.
|| تندرست . فربه . ساز
:
چون یک چندی آنجایگاه ببود [ گاو شتربه نام ] در خصب و نعمت روزگار گذاشت و فربه و آبادان گشت . (کلیله و دمنه ). || خصیب . پرآب وعلف . || مأمون . ایمن
:
جوابی رسید که خلیفه آل بویه رافرمان داد از دار خلافت تا راه حاج آبادان کردند و مانعی نمانده است . (تاریخ بیهقی ).
کلمات قبلی
آباد
آباد
آباد
آباتر
آباء
آبا
آب آهنگ
آب آهنج
آب آهن تافته
آب آهن تاب
آب آهک
آب آورده
آب آورد
آب آمیخته
آب آلو
آب آشنا
آب آسیا
آب
آب
آب
کلمات بعدی
آبادان
آبادانی
آبادانی
آبادانیدن
آباد بوم
آباد جای
آباد شدن
آبادکرد
آباد کردن
آبادکوشک
آباده
آباده ٔ اقلید
آباده ٔ زرتشت
آباده ٔ طشک
آبادی
آبادیان
آبادی کاغذ
آبار
آبار
آبار
شادروان علی اکبر دهخدا
نشانه های اختصاری
نشانه های اختصاری
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها