صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 دمی با خیام 
 
هنگام سپید دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آئینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
دار نشانه های اختصاری
دار. (ع اِ) به معنی خانه باشد. (برهان ). ج ، دور. دیار. ادور. ادورة. دوران . دیران . (المنجد) :
دار غم است و خانه ٔ پرمحنت
محنت ببارد از در و دیوارش .

ناصرخسرو.


این جهان گذرنده دار خلود نیست . (تاریخ بیهقی ). || دیوان . اداره : عبدالغفار بدار استیفا رود و... (تاریخ بیهقی ). || به معنی جهان نیز بکار میرود چنانکه گوییم : دار دنیا، دار آخرت ، دار فنا، دار بقا :
وقت آن است کزین دار فنا درگذریم
کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم .

خاقانی .


دنیا پلی است رهگذر دار آخرت
اهل تمیز خانه نگیرند در پلی .

سعدی .


|| شهر. قبیله . (المنجد): مرت بها دار بنی فلان ؛ خاندان فلان بر او گذشتند.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
425 مورد، زمان جستجو: 0.13 ثانیه
واژهمعنی
داردار. (اِ) مطلق درخت را گویند. (برهان ) : تن ما چو میوه ست و او میوه داربچینند یکروز میوه ز دار. اسدی .و رجوع به دارگروه شود. || در ترکیبات ز...
داردار. (نف مرخم ) به معنی دارنده باشد، وقتی که با کلمه ای ترکیب شود. (برهان ). مانند: آبدار. آبرودار. آبله دار. آزاردار. آهاردار. اجاره دار. است...
داردار. [ دارر ] (ع ص ) شتر بسیارشیر. ج ، درور. درر. درار. (اقرب الموارد).
داردار. (اِخ ) نام شهری در هندوستان . (برهان ).
داردار. (اِخ ) نام بتی است . (منتهی الارب ).
داراین واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
دار و مداردار و مدار. [ رُ م َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) انتظام امور. || مایملک شخص . دارایی . (ناظم الاطباء). اما صحیح کلمه «دار و ندار» است . رجوع به...
دار و نداردار و ندار. [ رُ ن َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب )تمام هستی و مایملک کسی : دار و ندار من همین است .
حق دارحق دار. [ ح َ ] (نف مرکب ) صاحب حق . محق . مستحق .- امثال :حق به حقدار می رسد .
غم دارغم دار. [ غ َ ] (نف مرکب ) دارنده ٔ غم . حزین . انده دار : جز در غم تو قدم نداریم غم دار توییم و غم نداریم .نظامی .
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ...
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه