صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 دمی با خیام 
 
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
از بافته وجود ما پودی کو؟
در چنبر چرخ ؛ جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود؛ دودی کو؟
دلتنگ نشانه های اختصاری
دلتنگ . [ دِ ت َ ] (ص مرکب ) تنگدل . پریشان . مضطرب . غمگین .ملول . آزرده . تنسه . (ناظم الاطباء). ملول و ناخوش . (آنندراج ). ضجر. (زمخشری ). که دلی گرفته و غمگین دارد. دژم . رنجیده . دلگیر. محزون . مغموم . غمنده . مکروب . غصه دار. مهموم . فگار. دلفگار. دل افسرده :
بماندستم دلتنگ به خانه در چون فنگ
ز سرما شده چون نیل سر و روی پرآژنگ .

حکاک .


عجب دلتنگ و غمخوارم ز حد بگذشت تیمارم
تو گوئی در جگر دارم دو صد یاسنج گرگانی .

منوچهری .


فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ
روان کرده ز نرگس آب گلرنگ .

نظامی .


گر از پولاد داری دل نه از سنگ
ببخشایی بر این مجروح دلتنگ .

نظامی .


ز قصر آمد برون شیرین دلتنگ
چو آیدلعل بیرون از دل سنگ .

نظامی .


که دلتنگم از گردش روزگار
مگر خوش کنم دل به آموزگار.

نظامی .


دلتنگ چو دستگاه یارش
در بسته تر از حساب کارش .

نظامی .


دلتنگ مباش اگر کست نیست
من کس نیم آخر این بست نیست .

نظامی .


مگر آن روستایی بود دلتنگ
به شهر آمد همی زد مطربی چنگ .

عطار (اسرارنامه ).


گر دور جهان بگشت عاشق
زاهد کنجی نشسته دلتنگ .

سعدی .


چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش
که بر سفره ٔ دیگران داشت گوش .

سعدی .


خراجی در آن مرز و کشور مخواه
که دلتنگ بینی رعیت ز شاه .

سعدی .


به جامع کوفه درآمدم دلتنگ . (گلستان ). عَزوف ؛ دلتنگ و برتافته روی از چیزی (منتهی الارب ).
- دلتنگ رو ؛ دلتنگ روی . گرفته . خشمگین . عبوس . دژم روی :
خری خرمغزمغزی پر ز خرچنگ
وزآن دلتنگ رو آفاق دلتنگ .

نظامی .


بفرمود دلتنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا.

سعدی .


مبادا در جهان دلتنگ روئی
که رویت بیند و خرم نباشد.

سعدی .


|| جایی که بواسطه ٔ گرفتگی هوا یا کمی روشنایی و بلندی اطراف آن ، باشنده در آن غمگین شود. (یادداشت مرحوم دهخدا).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
4 مورد، زمان جستجو: 0.06 ثانیه
واژهمعنی
دلتنگ شدن دلتنگ شدن . [ دِ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب )تنگدل شدن . دلگیر شدن . رنجیدن . غمگین و مضطرب و ملول شدن . تأزّق . (از تاج المصادر بیهقی ) : دگر باره...
دلتنگ کردن دلتنگ کردن . [ دِ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تنگدل کردن . ضیق صدر را سبب شدن . مغموم کردن . ملول کردن . غمگین کردن .
دلتنگ گشتن دلتنگ گشتن . [ دِ ت َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) دلتنگ گردیدن . دلتنگ شدن . تنگدل شدن . افسرده و غمگین گشتن : به خون جامه ٔ خسروی رنگ گشت شه جم...
دلتنگ گردیدن دلتنگ گردیدن . [ دِ ت َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) دلتنگ شدن . دلتنگ گشتن . تنگدل گردیدن . غمگین و افسرده خاطر گشتن . تَحَجﱡم . (از منتهی الارب ). رجو...
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه