ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
از من رمقی به سعی ساقی ماندست
وز صحبت خلق بیوفائی ماندست
از باده دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماندست
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
کبریت
نشانه های اختصاری
کبریت .
[ ک ِ ] (ع اِ)
۞
گوگرد.(برهان ) (دهار) (مفاتیح العلوم ) (مهذب الاسماء). گوگرد و این معرب است . (آنندراج ). گوگرد که به هندی گندیک گویند. (غیاث اللغات ). نَبخَة. (منتهی الارب ). ماده ٔ بسیط معدنی زردرنگ که در آب حل نمی شود و بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد). نوعی از سنگ سنباده ٔ نرم که در معدن مرطوب و سست است . (الجماهر چ حیدرآبادسال
1355
هَ . ق . ص
103
). گوگرد که سنگ آتش گیر است یا جوهری است معدنی و آن بخاری باشد دخانی که بعض آن زیرزمین منجمد گردد و بعض آن از شکافها بر آید و درکرانه بسته گردد و گویند معدن آن در وادی النهل ورای تبت است و گویند چشمه است روان چون منجمد گردد کبریت شود و آن بر اصناف باشد سرخ و زرد و سیاه . (منتهی الارب ). معروف است و بزودی (یعنی بسرعت ) مشتعل شود و دودش گلو را زحمت می دهد و در کتاب مقدس وارد است که خداوند بر سدوم و عموره آتش و کبریت از آسمان بارانید. (قاموس کتاب مقدس ). به فارسی گوگرد نامند و آن اصل حارموالید و زیبق اصل بارد آن و چهار قسم می باشد، یکی سرخ و شفاف لامع و کبریت احمر نامند، و یکی زرد مایل به سبزی و آن را مصطکاوی و اصابعی نامند، و یکی سفید و مسمی به گوگرد فارسی است و قسم چهارم مایل به کبودی و او را کبریت اسود و کدر نامند. و آنچه از طبیخ آب چشمه های گرم و از خاک بعضی اماکن بهم می رسد مایل به سیاهی می باشد و بهترین او احمر است . و به اصطلاح اهل کیمیا اکسیر مصنوع در غایت سرخی و مسمی به گوگرد احمر است نه معدنی او. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). کبریت به الوان می باشد و معادن فراوان دارد، آنچه در ایران است معدن دماوند و بر قله ٔ آن کوه چاهها کنده اند و آن هفتاد چاه است که گوگرد می دهد یکی که بزرگتر است از کثرت بخار نزدیکش نمی توان رفت که بیهوشی آورد، و معدن بامیان چشمه ای است از آنجا آب چنان بر می جوشدکه به مسافتی آوازش می توان شنید و چون بیشتر می رود منجمد میگردد و گوگرد میشود، معدن هوین
۞
به کوه لر کوچک به الوان گوگرد می دهد، و در دیگر ولایات بکوه برانس از توابع اندلس معدن گوگرد است . (نزهةالقلوب مقاله ٔ سیم ص
207
)
:
اگر کبریا بینی از ناز شاید
ز کبریت هم کبریایی نیابی .
خاقانی .
گرچه از کبریت بفروزد چراغ
زو چراغ آسمان پوشیده اند.
خاقانی .
شعله چون روشن شود کبریت می سوزد نخست
ای مفتن فتنه را بر پا ز سر گوشی مکن .
میریحیی شیرازی (از آنندراج ).
خواجه در دنیا و دین از بهر زر در آتش است
همچو کبریت این سبک مغز از دو سر در آتش است .
شفیع اثر (از آنندراج ).
-
روح الکبریت
؛ اسید سولفوریک . (دزی ج
2
ص
438
).
-
عود کبریت
؛ کبریت
۞
. (دزی ج
2
ص
438
).
-
مثل کبریت
؛ سخت خشک . (امثال و حکم ).
|| زر خالص . (برهان ). زر سرخ . (از اقرب الموارد). زر و نقره ٔ خالص .(غیاث اللغات ). ذَهَب . (مهذب الاسماء). طلا. (ناظم الاطباء). (دزی ج
2
ص
438
). گفته می شود طلا یا نقره ٔ کبریت ، یعنی خالص . (از اقرب الموارد). || به اصطلاح صناعت کیمیا، یکی از ارواح باشد. (مفاتیح العلوم ). || یاقوت سرخ . (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). یاقوت رمانی . (الجماهر چ حیدرآباد سال
1355
هَ . ق . ص
67
).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
کبروا
کبروی
کبرویه
کبری
کبری
کبری
کبری
کبریا
کبریاء
کبریائی
کبریت
کبریت
کبریة
کبریت احمر
کبریت زدن
کبریت کشیدن
کبریت الدخان
کبریت دان
کبریت ساز
کبریت سازی
کبریت فروش
واژه های همانند
10 مورد، زمان جستجو: 0.08 ثانیه
واژه
معنی
کبریت
کبریت . [ ک ِ ] (ع اِ) چوب کوچک و باریکی که در نوک آن گوگرد باشد. (ناظم الاطباء). فارسیان خسی را گویند که به آب گوگرد تر کرده خشک سازند ...
کبریت دان
کبریت دان . [ ک ِ ] (اِ مرکب ) جایی که کبریت در آن نهند.
کبریت ساز
کبریت ساز.[ ک ِ ] (نف مرکب ) آنکه کبریت سازد. (فرهنگ فارسی معین ). که کبریت درست کند. که بصنعت کبریت پیدا آرد.
کبریت سازی
کبریت سازی . [ ک ِ ] (حامص مرکب ) عمل و شغل کبریت ساز. (فرهنگ فارسی معین ). کار سازنده ٔ کبریت . || (اِ مرکب ) محل و دکان کبریت ساز. (فرهنگ ...
کبریت فروش
کبریت فروش . [ ِک ف ُ ] (نف مرکب ) آنکه کبریت فروشد. فروشنده ٔ کبریت .
کبریت زدن
کبریت زدن . [ ک ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کشیدن سرچوب آغشته به گوگرد به سنباده ٔ موضوع بر کناره ٔ قوطی کبریت و افروختن آن . (از یادداشت مؤلف )...
کبریت احمر
کبریت احمر. [ ک ِ ت ِ اَ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) گوگرد سرخ . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). و گوگرد سرخ بغایت کمیاب است (غیاث اللغات )....
کبریت فروشی
کبریت فروشی . [ ک ِ ف ُ ] (حامص مرکب ) عمل آنکه کبریت فروشد. || (اِ مرکب ) جای فروختن کبریت . جایی که در آن کبریت فروشند.
کبریت کشیدن
کبریت کشیدن . [ ک ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) کبریت زدن . گیراندن چوب کبریت . مشتعل کردن یک دانه کبریت . رجوع به کبریت زدن شود. || شکل ...
کبریت الدخان
کبریت الدخان . [ ک ِ تُدْ دُ ] (ع اِ مرکب ) نوشادر است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه