صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 دمی با خیام 
 
این بهر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست کس نمی داند گفت
عبره نشانه های اختصاری
عبره . [ ع ِ رَ] (از ع ، اِ) محصولات که از کشتی نشینان و چادرنشینان گیرند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). || محصولات راهداری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). || مجازاً بمعنی خراج آمده . (غیاث اللغات ) :
مخور عبره ٔ هند بی یاد من
که هندوتر از تست پولاد من .

نظامی .


چو آری بمن عبره ٔ هفت سال
دگر عبره ها بر تو باشد حلال .

نظامی .


ز هر عبره کاندر شمار آمدش
نمودار عبرت بکار آمدش .

نظامی .


|| (اِمص ) بمعنی عبور نیز آمده است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ): و هم با آن قدر لشکریان دریا عبره کرد و جزائر از ایشان بستد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 68). و آن مرد داعی را در شب بر چهارپائی نشاندند و بردند تا از آب فرات عبره کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 119). چون به جیحون عبره کرد. (راحة الصدور راوندی ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
17 مورد، زمان جستجو: 0.06 ثانیه
واژهمعنی
عبره نمودناین واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
آبره آبره . [ رَ / رِ ] (اِ) اَبره . رویه . ظهاره . آوره .
عبرةعبرة. [ ع َ رَ ](ع اِمص ) بیان و تفسیر. || اسم است تعبیررا. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (اِ) سرشگ در چشم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)...
عبرةعبرة. [ ع ُ رَ ] (ع اِ) مهره ای است که ربیعةبن حریش میپوشید و بدین جهت ذوالعبرة لقب یافت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج ا...
عبرةعبرة. [ ع ِ رَ ] (ع اِ)شگفت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || پند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء): یقال ...
عبرةعبرة. [ ع َ رَ ](اِخ ) شهری است به یمن بین زبید و عدن نزدیک به ساحلی که حبشیان را بدانجا جلب کنند. (معجم البلدان ).
ابره ابره . [ اِ رَ ] (ع اِ) نیش کژدم . نیش مار. نیش تیغ. هر نیش که باشد. || سوزن . || تیزنای رونکک (یعنی کونه ٔ آرنج ). (مهذب الاسماء). تیزه ...
ابره ابره . [ اِرَ ] (اِخ ) ۞ نام رودی به اسپانیا که از سرقسطه گذرد و به دریای متوسط افتد.
ابره ابره . [ اِ رَ ] (اِخ ) شهری به مرسیه .
ابره ابره . [ اَ رَ / رِ ] (اِ) توی زبرین قبا و کلاه و مانند آن . تای رویین از جامه . رویه . ظهاره . اَفره . رو. رووَه . آوره . خلاف آستر و بطانه : ...
1 2
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه