ارسال به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
پ
1
2
3
4
5
6
7
8
9
0
ض
ص
ث
ق
ف
غ
ع
ه
خ
ح
ج
چ
ش
س
ی
ب
ل
ا
ت
ن
م
ک
گ
ئ
ظ
ط
ز
ر
ذ
د
ء
و
.
,
ؤ
آ
ژ
Space
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی همه
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
عضد
عضد.
[ ع َ ] (ع مص ) یاری کردن کسی را و مدد کردن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یاری کردن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). || بر بازوی کسی زدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بر بازو زدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). || دردناک گردیدن بازوی کسی . فعل آن مجهول بکار رود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دردمند شدن بازو. (المصادرزوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). || خسته کردن پالان بازوی شتر را. (از منتهی الارب ). گزیدن «قتب » شتر را و زخم کردن وی را. (از اقرب الموارد). || آمدن رکائب را از جانب اعضاد آنها و گرد کردن آن را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بر بازو بستن چیزی را. (از منتهی الارب ). || سخت و قوی بازو شدن . || بازو گرفته نشاندن گشن ماده را. || بریدن درخت را. (از منتهی الارب ). درخت از بن بریدن . (المصادر زوزنی ). درخت بریدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). عضد الشجرة؛ درخت را به وسیله ٔ معضد قطع کرد. (از اقرب الموارد). و چنین درختی را شجر معضود گویند. (از منتهی الارب ).
کلمات قبلی
عضبیت
عضبل
عضبرة
عضبارة
عضبار
عضباء
عضباء
عضبا
عضب
عضب
عضب
عضایة
عضایت
عضایات
عضاهیة
عضاهی
عضاهة
عضاه
عضاة
عضان
کلمات بعدی
عضد
عضد
عضد
عضد
عضد
عضد
عضدان
عضدان
عضدالدولة
عضدالدوله
عضدالدوله ٔ دیلمی
عضدالدین
عضدالدین ایجی
عضدالدین سلجوقی
عضدالملک
عضدالملک
عضدالملک
عضدة
عضدی
عضدی مشکانی
شادروان علی اکبر دهخدا
نشانه های اختصاری
نشانه های اختصاری
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها