صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

خیم نشانه های اختصاری
خیم . (اِ) خوی . طبیعت . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || خوی بد. (ناظم الاطباء).
- دژخیم ؛ بدخوی . کنایه از میرغضب :
به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست
گر از رازم آگه شود بیم نیست .

اسدی .


|| جوالی از ریسمان پنبه ای . (ناظم الاطباء). جوالی از پنبه ٔ کهن بافته . (فرهنگ اسدی ) :
سبوی و ساغر و آنین و غولین
حصیر و جای روب و خیم و پالان .

طیان (از فرهنگ اسدی ).


|| دیوانه . مجنون . (لغت نامه ٔ اسدی ) (ناظم الاطباء) :
ببیند غم و درد و دیوانه خیم
نه زاومید شاد و نه زاندوه بیم ۞ .
|| رندش شکنبه و رودگانی . (فرهنگ اسدی ). رندش ازروده و شکنبه یعنی آنچه از روده و شکنبه بتراشند. (ناظم الاطباء) :
بگربه آه و به غلبه ۞ سپرز و خیم همه
وگر یتیم بدزدد بزنش و تاوان کن .

کسائی .


|| چرکی که در گوشه ٔ چشم بهمرسد. (ناظم الاطباء). قی . پیخ . کیخ . رمص . (یادداشت مؤلف ) :
دو جوی روان در دهانش ز خلم
دو خرمن زده بر دو چشمش ز خیم .

شهید.


|| استفراغ . قی . || لعابی که از بینی و دهان آدمی برآید. || جراحت . (ناظم الاطباء). ریم . ریش . (یادداشت مؤلف ) :
بسی خیمها کرده بود او درست
مر آن خیمهای ورا چاره جست .

عنصری .


زمین است آماجگاه زمان
نشانه تن ما و چرخش کمان
ز زخمش همه خستگانیم زار
نهان خیم و خون لیک دردآشکار.

اسدی .


واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
12 مورد، زمان جستجو: 0.08 ثانیه
واژهمعنی
خیم خیم . [ خ َ ](ع اِ) لغتی است در خیمه . (منتهی الارب ). ج ، خیام .
خیم خیم . [ خ َ / خ َ ی َ /خ ِ ی َ ] (ع اِ) ج ِ خیمه . (منتهی الارب ) : وز بردگان طرفه که قسم سپه رسیدنخاس خانه گشت بصحرا درون خیم . فرخی .بار ب...
خیم خیم . [ خ َ ] (ع مص ) ترسیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خیام . خیمان . خیمومة. خیوم . || بددلی کردن . خیام . خیوم . خی...
خیم خیم . (ع اِ) خو. طبیعت . در این کلمه واحد و جمع یکی است . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). سیرت . خلق . خوی . منش . (یادداشت ...
خوش خیم خوش خیم . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) مقابل دژخیم . (یادداشت مؤلف ). نیکوسرشت . نیکوخوی .
ذات خیم ذات خیم . [ ت ُ ] (اِخ ) موضعی است میان مدینةو دیار غطفان . (معجم البلدان یاقوت ). جائی است به دیار غطفان . (المرصع). جایگاهی به مدینة. (الم...
ذات خیم ذات خیم . [ ت ُ ] (اِخ ) از بلاد مهره است به یَمَن دور. (المرصع). رجوع به ذات الخیم شود.
ذوات خیم ذوات خیم . [ ذَ ت ُ ](اِخ ) موضعی است . عمروبن معدیکرب گوید : فروی ضارجاً فذوات خیم فحرة فالمدافع من قنان .(المرصع).
کرکس خیم کرکس خیم . [ ک َ ک َ ] (ص مرکب ) دارای خوی کرکس . به خوی و طبیعت کرکس : نیست طغرل شرف و عنقانام هست هدهدلقب و کرکس خیم .خاقانی .
خیم آلودخیم آلود. (ن مف مرکب ) آلوده به خیم . قی آلود. (یادداشت مؤلف ). || چرکدار. چرک . کثافت دار. (یادداشت مؤلف ).
1 2
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه