ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
هنگام سپید دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آئینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
وحی
نشانه های اختصاری
وحی .
[ وَح ْی ْ ] (ع اِ)آواز که در مردم و غیر آنان باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || اشارت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || کتابت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نبشته . (مهذب الاسماء). مکتوب . (اقرب الموارد)(ناظم الاطباء). نامه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). رساله . (اقرب الموارد). || هرچه به دیگری فرستی و اندازی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هرآنچه کسی به دیگری فرستد و بدان القاء کند هرچه باشد. (ناظم الاطباء). || پیغام . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). || سخن پوشیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کلام خفی . الهام . (دهار). سخن پنهان . (مهذب الاسماء). سخن نرم . (غیاث اللغات ). اعلام در خفا. (اقرب الموارد) (کشاف اصطلاحات الفنون ). || پیغام خدا. (غیاث اللغات ). پیغام خدا و الهام . (ناظم الاطباء). || هرچیز که به دیگری کنی تا بداند چگونه است و سپس غلبه یافته است بر آنچه که خداوند به پیمبران خود القاء میکند. (از المنجد) (اقرب الموارد). || آنچه از جانب خدای تعالی به سوی انبیاء القاء شود. (ناظم الاطباء). هرچه از کلام یا نبشته یا پیغام یا اشاره که به دیگری القاء و تفهیم کنی وحی نامیده میشود و در اصطلاح شرع کلام خداوند است که بر پیغمبر نازل میگردد. وحی بر دو قسم است وحی ظاهر،وحی باطن . اما وحی ظاهر بر سه گونه است اول آنچه برزبان فرشته رود و پیغمبر آن را شنود قرآن از این قبیل است . دوم آنچه واضح گردد به اشاره ٔ فرشته بدون آنکه بیان و کلام در میان باشد چنانکه پیغمبر فرمود، روح القدس نفث فی روعی و سوم الهام ، و تمام این اقسام بطور مطلق حجت است به خلاف الهام اولیاء که بر دیگران حجت نیست و وحی باطن آنچه به وسیله ٔ رأی و اجتهاد حاصل میگردد. (از کشاف اصطلاحات الفنون )
:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی .
فردوسی .
من چه کردم اگر بدان جاهل
نفرستاد وحی رب الناس .
ناصرخسرو.
بریده شد پس از آن وحی ششصد و سی سال
سیاه شد همه عالم ز کفر و از کافر.
ناصرخسرو.
پس از تحصیل دین از هفت مردان
پس از تنزیل وحی از هفت قرا.
خاقانی .
مفخر اول البشر مهدی آخرالزمان
وحی به جانش آمده آیت عدل گستری .
خاقانی .
-
وحی آمدن
؛ از جانب خداوند الهام شدن
:
وحی آمدسوی موسی از خدا
بنده ٔ ما را چرا کردی جدا.
مولوی .
در آنوقت وحی از جلیل الصفات
بیامد به عیسی علیه الصلوة.
سعدی .
-
وحی آوردن
؛ پیغام آوردن . الهام آوردن
:
گفتارشان بدان وبه گفتار کار کن
تا از خدای عزوجل وحیت آورند.
ناصرخسرو.
- وحی پرداز
:
گفتم ای جبریل عصمت گفتم ای هدهدخبر
وحی پردازی عفی اﷲ ملک بخشی مرحبا.
خاقانی .
غم چه باشد چون ضمیر وحی پرداز مرا
فر مدحش آیت معجزنمایی می دهد.
خاقانی .
- وحی گزار
:
چون علی کآینه نگاه کند
دو علی بین بعلم وحی گزار.
خاقانی .
- وحی مانند
:
گر کلید خاطرش نشکستی اندر قفل غم
از خزانه ٔ غیب لطفش وحی مانند آمدی .
خاقانی .
-
وحی مُنزَل
؛ عبارت از قرآن مجید. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
|| (مص ) در دل افکندن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در دل انداختن چیزی . الهام کردن . (اقرب الموارد). || شتابی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شتاب کردن . (اقرب الموارد). || فرستادن . (منتهی الارب ) المصادر زوزنی ) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). || اشاره کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و فعل آن از باب ضرب است . (منتهی الارب ). || نبشتن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). نوشتن . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || سخن پنهان کردن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ناظم الاطباء). || ذبح کردن گوسفند را به سرعت . (اقرب الموارد).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
وحواح
وحوح
وحوحة
وحود
وحودة
وحورا
وحوش
وحوف
وحوفة
وحول
وحی
وحی
وحی
وحی
وحیانی
وحیة
وحید
وحید
وحید
وحید
وحید
واژه های همانند
11 مورد، زمان جستجو: 0.06 ثانیه
واژه
معنی
وحی
وحی . [ وَ حا ] (ع اِ) آواز مردم و جز آن که دراز و خفی باشد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). وحاة. (منتهی الارب ) (اقرب الموار...
وحی
وحی . [ وَ حی ی ] (ع ص ) شتاب و تیزرو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). سریع.- سم وحی ؛ سم الساعة.- شی ٔ وحی ؛ عجل مسرع . (نا...
وحی
وحی . [ وُ حی ی ] (ع اِ) ج ِ وَحْی ْ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به وحی شود.
حامل وحی
حامل وحی . [ م ِ ل ِ وَح ْی ْ ] (اِخ ) کنایه از جبرئیل است : که ای حامل وحی برتر خرام .سعدی (بوستان ).
خاتم وحی
خاتم وحی . [ ت َ م ِ وَح ْی ْ ] (اِخ ) حضرت رسالت (ص ). (شرفنامه ٔ منیری ). رجوع به محمد شود.
کاتب وحی
کاتب وحی . [ ت ِ ب ِ وَح ْی ْ ] (اِخ ) هر یک از نویسندگان رسول (ص ) که آیات قرآنی نازله ٔ به رسول را می نوشتند. در تجارب السلف نام این نوی...
اصحاب وحی
اصحاب وحی . [ اَ ب ِ وَح ْی ْ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) خداوندان وحی . پیامبران . فرستادگان خدا. آنانکه از جانب خدا بر ایشان وحی میشد. و رجوع ...
فرشته ٔ وحی
فرشته ٔ وحی . [ ف ِ رِ ت َ / ت ِ ی ِ وَح ْی ْ ] (اِخ ) جبرئیل . روح القدس . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به جبرئیل شود.
وهی
وهی . [ وَهَْی ْ ] (ع مص ) کفیده و شکافته شدن مشک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). دریده شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عا...
وهی
وهی . [ وُ هی ی ] (ع اِ) ج ِ وَهْی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به وهی شود.
1
2
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه