ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فروبرم ؛ برآرم یا نه
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
دستوار
نشانه های اختصاری
دستوار.
[ دَس ْت ْ ] (اِ مرکب ) عصا. چوبدست . چوبی که پیران در دست گیرند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) عصا و چوبدستی و مانند آن . (آنندراج ). دستواره . چوب ستبر و گنده که شبانان دارند و آن را باهو نیز گویند. (جهانگیری ). باهو
:
همی رفت بر خاک بر خوارخوار
ز شمشیر کرده یکی دستوار.
فردوسی .
زن و کودک و مرد با دستوار
نمی یافت از تیغ او زینهار.
فردوسی .
که پیش تو دستان سام سوار
بیامد چنین خوار و با دستوار.
فردوسی .
بود گرزهاشان سر گوسفند
زده در سر دستواری بلند.
اسدی .
من اومید بسته بر آن قلم
۞
که دست جهان را بود دستوار.
؟ (از فرهنگ اسدی چ اقبال ص
159
).
وقت قیام هست عصا دستگیر من
بیچاره آنکه او کند از دستوار
۞
پای .
کمال اسماعیل
آکلة اللحم ؛ دستوار به آهن در گرفته . (دستور اللغة). || همدست و دستیار. (جهانگیری )
:
به ایران بسی دستیارش بود
چو خاقان یکی دستوارش بود.
فردوسی .
|| یاره . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ). دست برنجن . (آنندراج ). دستورنجن . (جهانگیری ). صاحب تاج العروس به نقل از بصائر فیروزآبادی گوید سوار عرب به معنی دست برنجن معرب کلمه ٔ فارسی دستوار است
:
تا دست ملک یافت ز تو دستوار عز
شد پای بند دشمن دین دستوار ملک .
مسعودسعد.
بر پای ظلم هیبت او پای بند گشت
در دست عهد دولت او دستوار باد.
ابوالفرج رونی .
|| هر چیز که به مقدار دستی باشد. (برهان ). پاره . مقدار دست .
دستوار[ دَ ت ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش دهلران شهرستان ایلام . واقع در
24
هزارگزی باختر دهلران و
2
هزارگزی شمال راه شوسه ٔ دهلران به نصریان . آب آن از چشمه تأمین میشود. ساکنین آن از طایفه ٔ مموس هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج
5
).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
دسته کاغذ
دسته کلند
دسته کلید
دسته کوک
دسته گل
دسته نقاشی
دسته هاون
دستو
دستوا
دستوائی
دستوار
دستوارگی
دستواره
دستواژه
دستوان
دستوانه
دستوانی
دستوبرنجن
دستور
دستور
دستور آمدن
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه