ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فروبرم ؛ برآرم یا نه
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
کفاف
نشانه های اختصاری
کفاف .
[ ک َ ] (ع اِ)
۞
اندازه و مانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مثل و مقدار. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). اندازه . (غیاث اللغات ). || روزگذار از روزی و قوت که مستغنی گرداند و از خواست بازدارد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). آنقدر معاش که کفایت کند و مستغنی سازد از طلب و آن روزی و معاش و خرج روزمره باشد. (غیاث اللغات ). آن اندازه از روزی که کفایت کند و بی نیاز سازد. (از اقرب الموارد). آنقدر که بسنده بود مردم را. (مهذب الاسماء).مقدار کافی . (ناظم الاطباء). آنچه برای زیستن بسنده باشد از مسکن و مطعم و ملبس . (یادداشت مؤلف )
:
هرکه از دنیا بکفاف قانع نباشد و در طلب فضول ایستد چون مگس است ... (کلیله و دمنه چ مینوی ص
105
).
آب زدند آسیای کام ز کینه
کینه چه دارند کاسیا به کفاف است .
خاقانی .
خاقانیا جوانی و امن و کفاف هست
بالای این سه چیز در افزای کس نیافت .
خاقانی .
بدان سرمایه ٔ راست شود و کفافی حاصل آید. (سندبادنامه ص
299
).
تندرستی و ایمنی و کفاف
این سه مایه است و دیگران همه لاف .
نظامی .
یکی را کرم بود و قوت نبود
کفافش
۞
بقدر مروت نبود.
سعدی .
تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است . (گلستان سعدی ). پنجم کمینه پینه دوزی که به سعی بازو کفافی حاصل کند. (گلستان سعدی ).
و گر کفاف معاشت نمی شود حاصل
روی و شام شبی از جهود وام کنی .
ابن یمین .
-
کفاف دادن
؛ بسنده بودن . (یادداشت مؤلف )
:
خم سپهر تهی شد ز می پرستی ما
کفاف کی دهد این باده ها بمستی ما.
(از امثال و حکم ج
3
ص
1220
).
-
مقدار کفاف
؛ مقدار کافی که نه زیاد باشد و نه کم . (ناظم الاطباء).
-
وجه کفاف
؛ وجه بقدر احتیاج و بقدر کفایت .
(ناظم الاطباء).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
کفار
کفار
کفار
کفارت
کفارة
کفاره
کفاری
کفاس
کفاش
کفاشی
کفاف
کفاف
کفاف
کفاف
کفاک
کفال
کفالت
کفالة
کفاندن
کفانه
کفانیدن
واژه های همانند
3 مورد، زمان جستجو: 0.09 ثانیه
واژه
معنی
کفاف
کفاف . [ ک ِ ] (ع اِ) کفاف الشی ٔ؛ فراز گرفتن هر چیزی و پیرامون و کناره ٔ آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). فراز چیزی و پیرامون و کرانه ٔ آن چی...
کفاف
کفاف . [ ک ِ ] (ع اِ)ج ِ کُفَف و جمع الجمع کُفَّة. (منتهی الارب ). ج ِ کفة.(از اقرب الموارد). || ج ِ کُفَّة. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)....
کفاف
کفاف . [ ک َ ف ِ ] (ع اِ) معدول از کَفاف بمعنی مثل . (از اقرب الموارد): دعنی کِفاف ، یعنی باز بمان و بازمی مانم از تو. و دور شو و دور می شوم ...
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه