صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

ابوصالح نشانه های اختصاری
ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) حمدون بن احمدبن عمارةالقصار. یکی از اکابر مشایخ صوفیه . پیشوای فرقه ٔ قصاریه که آنانرا حمدونیه و ملامتیّه نیز نامند. هجویری گوید: وی از علماء بزرگ و از سادات این طریقت است و طریق وی اظهار و نشر ملامت بوده است واندر فنون معاملت اوراکلام عالی است . وی گفتی باید که تا علم حق تعالی بتو نیکوتر از آن باشد که علم خلق . یعنی باید که اندرخلأ باحق تعالی معاملت نیکوتر از آن کنی که اندر ملأ با خلق که حجاب اعظم از حق دل تُست با خلق . و از نوادر حکایات وی یکی آن است که گوید روزی اندر جویبارحیره ٔ نیشابور میرفتم ، نوح نام عیّاری بود بفتوت معروف و جمله ٔ عیّاران نیشابور در فرمان وی بودندی . ویرا اندر راه بدیدم گفتم یا نوح جوانمردی چه چیز است .گفت جوانمردی من خواهی یا از آن ِ تو. گفتم هردو بگوی . گفت جوانمردی من آن است که این قبا بیرون کنم و مرقعه بپوشم و معاملت مرقع پیش گیرم تا صوفی شوم و ازشرم خلق اندر آن جامه از معصیت بپرهیزم و جوانمردی تو آنکه مرقعه بیرون کنی تا تو بخلق و خلق بتو فتنه نگردند. پس جوانمردی من حفظ شریعت بود بر اظهار و ازآن ِ تو حفظ حقیقت بود بر اسرار. و این اصلی قویست -انتهی . وفات حمدون قصار در 271 هَ . ق . بوده است .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
67 مورد، زمان جستجو: 0.06 ثانیه
واژهمعنی
ابوصالح ابوصالح . [ اَل ِ ] (ع اِ مرکب ) آفروشه . (مهذّب الاسماء). افروشه . ابوسهل . ابوطیب . خبیص . خبیصه . رجوع به آفروشه شود.
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) کنیت چند تن از محدّثین است .
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) ابن یزداد. رجوع به عبداﷲبن محمدبن یزداد شود.
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) احمدبن عبدالملک بن علی . رجوع به احمد... شود.
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) احمسی از مرالمؤذّن . عثمان بن الزبیر از او روایت کند.
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) اشعری شامی . او از ابی ریحانه روایت کند.
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) اشعری . مولی عثمان محدّث است .
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) انصاری صحابی است .
ابوصالح ابوصالح . [ اَ ل ِ ] (اِخ ) باذان . یا باذام ، مولی ام ّهانی تابعی است .
ابوصالح ابوصالح . [اَ ل ِ ] (اِخ ) بزّاز ابوالبختری از وی روایت کند.
1 2 3 4 5 6 7
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه