ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
دمی با خیام
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت ؛ نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راز
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
ثواب
نشانه های اختصاری
ثواب .
[ث َ ] (ع اِ) هر عملی که از بندگان ایزدتعالی سر زندکه در ازاء آن بنده استحقاق بخشایش و آمرزش الهی رادریابد... آنرا ثواب نامند و برخی گفته اند ثواب بخشیدن است آنچه را ملایم طبع آدمی باشد. (تعریفات سید جرجانی ). مقابل عقاب . کرفه . مزد طاعت . || عوض . اجر. جزاء. جزاء خیر در آخرت . (غیاث اللغة). حسنة. پاداش
:
غزوی نیکو برود بر ایشان امسال وثواب آن خداوند را باشد. (تاریخ بیهقی ). ثمره ٔ این اعتراف و رضا آن است که احاطه کند زیادتی فضل خدا راو دریابد مرتبه ٔ بلند ثواب را. (تاریخ بیهقی ). و چنان دید امیرالمؤمنین ... که بگرداند خاطر خود را از جزع بر این مصیبت ها بسوی باز یافت اجر و ثواب . (تاریخ بیهقی ). در حالتی که خواهان است چیزی را که نزد اوست از ثواب . (تاریخ بیهقی ). مردم را که ایزد... این دو نعمت عطا داده است لاجرم از بهایم جداست و به ثواب و عقاب میرسد. (تاریخ بیهقی ). و حشر و قیامت خواهد بود و سؤال و جواب و ثواب و عقاب . (تاریخ بیهقی ).
از تو بکشم عقاب دنیا
از بهر ثواب آن جهانی .
ناصرخسرو.
آنکه بی خدمتی ثواب دهیش
بایدش دید بی گناه عقاب .
مسعودسعد.
بر تو فرخنده باد ماه صیام
خلد بادت ز کردگار ثواب .
مسعودسعد.
مگر که خدمت تو طاعت خدای شده ست
که هست بسته در او خلق را ثواب و عقاب .
مسعودسعد.
و همت بر اکتساب ثواب آخرت مقصور گردان . (کلیله و دمنه ). و در کتب طب آورده اند که فاضلترین اطباء آنست که بر علاج از جهت ثواب آخرت مواظبت نماید. (کلیله و دمنه ). در معنی بعث و قیامت و ثواب و عقاب بر سبیل افترا چیزی نگفتم . (کلیله و دمنه ص
51
). و ثواب و ثناء آن ایام میمون ملک را مدخر شود. (کلیله و دمنه ). و ثواب آن روزگار همایون اعلی را مدخر گردانیده گشت . (کلیله و دمنه ). آنگاه نفس خویش را میان چهار کار مخیر گردانیدم
:
وفور مال و ذکر سایر و لذات حال و ثواب باقی . (کلیله و دمنه ). و آنکه سعی برای مصالح دنیا مصروف داردزندگانی بر وی وبال باشد و از ثواب آخرت بازماند. (کلیله و دمنه ). آن که طالبند [ دنیا جویان ] فراخی معیشت و رفعت منزلت و رسیدن بثواب آخرت . (کلیله و دمنه ). اگر کسی ... از مال حلال صدقه دهد چندان ثواب نیابد که یکساعت از روز برای حفظ مال ... در جهاد باشد. (کلیله و دمنه ). غایت نادانی است ... چشم داشتن بثواب آخرت به ریا در عبادت . (کلیله و دمنه ).
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی .
حافظ.
|| احسان
:
مفرمای انتظارم بیشتر زین
کرم کن یا جوابی یا ثوابی .
ابن یمین .
ثواب راه بخانه ٔ صاحب خودمی برد.
|| در بیت ذیل مسعود اگر تحریفی نشده باشد ثواب بمعنی غیر معمول آمده است
:
در رضا و ثواب ایزد کوش
گرچه صعب است مرگ فرزندان .
ج ، مثوبه . || ثواب خواستن ، استثابه . || ثواب دادن . اجر دادن . تثویب . || انگبین . شهد. عسل . || منج انگبین . نحل . زنبور عسل . مگس انگبین .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
ثهلان
ثهلان
ثهلل
ثهلل
ثهمد
ثهمد
ثهو
ثهود
ثواء
ثوائج
ثواب
ثواب
ثواب
ثواب
ثواب
ثواب
ثوابت
ثوابة
ثوابة
ثوابة
ثوابة
واژه های همانند
19 مورد، زمان جستجو: 0.06 ثانیه
واژه
معنی
ثواب
ثواب . [ ث َوْ وا ] (ع ص ) جامه فروش . || بزاز. ثیابی . || جامه دار. صاحب جامه .
ثواب
ثواب . [ ث َوْ وا ] (اِخ ) ابن حزابة. نام او در کتب آمده است . (منتهی الارب ). و همچنین نام پسرش قتیبة. (تاج العروس ).
ثواب
ثواب . [ ث َوْ وا ] (اِخ ) ابن عتبه . محدث است .
ثواب
ثواب . [ ث َ وْ وا ] (اِخ ) نام مردی که او را به اطاعت مثل زنند: اطوع من ثواب . گویند او بسفری یا جنگی رفت و مفقودالخبر گردید و زن وی نذر ...
ثواب
ثواب . [ ] (اِخ ) مردی صاحب تدبیر و شجاعت وزیر حضرت داود قاتل شلوم بن داود که به دست سلیمان بقتل رسید. (حبیب السیر چ طهران ج 1 ص 43).
صواب
صواب . [ ص َ ] (ع ص )راست . درست . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ) (غیاث اللغات ) (منتهی الارب ). مصلحت . ضد خطا : نبایدت کردن برفتن شتاب...
صواب
صواب . [ ص َ ] (اِخ ) امیر ظهیرالدین ابراهیم . چندی پس از شمس الدین صائن و سیدغیاث الدین علی وزارت امیر شیخ را داشت ، لیکن مخالفان او که ر...
سواب
سواب . [ س َ ] (اِ) بالا شدن و چکیدن آب را گویند از چیزی همچو از کیسه ٔ ماست و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ). پالایش و چکیدگی آب از چیزی ما...
صواب گوی
صواب گوی . [ ص َ ] (نف مرکب ) درستگوی . راستگوی . آنکه سخن به صواب گوید. مقابل خطاگوی : ز عقل من عجب آید صواب گویان راکه دل به دست تو د...
صواب نمای
صواب نمای . [ ص َ ن ُ / ن ِ / ن َ ] (نف مرکب ) راست نماینده . هدایت کننده ٔ به راست . درست نماینده . آنکه یا آنچه صواب را بنماید : بر ضمیر صواب ...
1
2
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه