|
وارطان! بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت در خانه ، زیر پنجره ، گل داد یاس پیر دست از گمان بدار با مرگ نحس پنجه میفکن بودن به از نبود شدن خاصه در بهار… وارطان سخن نگفت ؛ سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت… وارطان سخن بگو مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست وارطان سخن نگفت ؛ چوخورشید از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت… وارطان سخن نگفت وارطان ستاره بود یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت… وارطان سخن نگفت وارطان بنفشه بود ، گل داد و مژده داد: “زمستان شکست”و رفت… احمد شاملو
|